|
قاصدک مهربون عشق صبر امید
| ||
![]() پست ثابت [ 90/04/21 ] [ 2 بعد از ظهر ] [ طراوت ]
گفتم که از فراغت عمريست بي قرارم گفت از فـــراق ياران من نيز بي قرارم گفتم به جز شما من فرياد رس ندارم گفتا به غير شيعه من نيز کس ندارم گفتم که ياوررانت مظلوم هر ديــارند گفتا مرا ببينند مظلــــــــــوم روزگارم گفتم که شيعيانت در رنـج و در عذابند گفتا به حال ايشان هر لحظه اشکبارم گفتم که شيعيانت جمعند به ياري تو گفتا که من شب و روز در انتظار يارم گفتم به شــــيعيانت آيا پيـــــام داري گفتا که گفته ام من هر دم در انتظارم گفتم که اي امامم از ما چرا نهانــــــي گفتا به چشم محرم همواره آشکارم گفتم به چشم انوار آيا که پا گـــذاري گفتا که شستشو ده شايدکه پا گذارم التماس دعا
[ 90/11/14 ] [ 2 قبل از ظهر ] [ طراوت ]
در روزگاری که خنده ی مردم از زمین خوردن توست ، برخیز تا بگریند!!! کوروش کبیر
[ 90/11/10 ] [ 11 بعد از ظهر ] [ طراوت ]
[ 90/11/10 ] [ 11 بعد از ظهر ] [ طراوت ]
به یاد داشته باش که انتخاب
هایت در زندگی ، تعیین کننده موفقیت ها و شکست های تو هستند. پس همه حق
انتخاب های موجود را در نظر بگیر و بعد در مورد برگزیدن آن ها تصمیم بگیر.
سپس خود راباور داشته باش ، از جایت بلند شو و پیش برو.
[ 90/11/10 ] [ 10 بعد از ظهر ] [ طراوت ]
آدما رسمشونه پابند دلدار نمیشن خوب گرفتار میکنن اما گرفتار نمیشن آدمارسمشونه شاخه به شاخه میپرن دل روبیمار میکنن اما پرستار نمیشن.
[ 90/10/28 ] [ 10 بعد از ظهر ] [ طراوت ]
[ 90/09/01 ] [ 10 قبل از ظهر ] [ طراوت ]
برای چشم عاشق تو نامه پست می کنم همیشه آن تبسمی که میل تو ست می کنم غم شکستن من و تو هم تمام می شود تو فکر راه را مکن خودم درست می کنم!
[ 90/07/28 ] [ 2 بعد از ظهر ] [ طراوت ]
خداحافظ ! خداحافظ پرده نشین محفوظ گریه ها ! خداحافظ عزیز بوسه های معصوم هفت سالگی ! خداحافظ گـُـلم خوبم خواهرم ... خلاصه ی هر چه همین هوای همیشه ی عصمت ! خداحافظ ای خواهر بی دلیل رفتن ها ! خداحافظ .... حالا دیدار ما به نمی دانم آن کجای فراموشی ! دیدار ما اصلن به همان حوالی هر چه بادا باد ! دیدار ما و دیدار دیگرانی که ما را ندیده اند ! پس با هر کسی از کسان من از این ترانه ی محرمانه سخن مگوی ! نمی خواهم آزردگان ساده ی بی شام و بی چراغ از اندوه اوقات ما با خبر شوند ! قرار ما از همان ابتدای علاقه پیدا بود ! قرار ما به سینه سپردن دریا و ترانه ی تشنگی نبود ! پس بی جهت بهانه میاور که راه دور و خانه ی ما یکی مانده به آخر دنیاست ! نه ! دیگر فراغی نیست ! حالا بگذار باد بیاید .... بگذار از قرائت محرمانه ی نامه ها و رویاهامان شاعر شویم ! دیدار ما و دیدار دیگرانی که ما را ندیده اند ! دیدار ما به همان ساعت معلوم دلنشین ! تا دیگر آدمی از یک وداع ساده نگرید ! تا چراغ و شب و اشاره بدانند که دیگر ملالی نیست ... حالا می دانم سلام مرا به اهل هوای همیشه ی عصمت خواهی رساند ! یادت نرود گــُـلم ! به جای من از صمیم همین زندگی ، سرا روی چشم به راه مانده گان مرا ببوس ! دیگر ، سفارشی نیست ! تنها جان تو و جان پرنده گان پر بسته ای که دی ماه به ایوان خانه می آیند ! خداحافظ ...
[ 90/07/27 ] [ 6 بعد از ظهر ] [ طراوت ]
گفتم خدایا از همه دلگیرم، گفت حتی از من؟؟ گفتم خدایا دلم را ربودند، گفت بیش از من؟؟ گفتم خدایا چقدر دوری، گفت تو یا من؟؟ گفتم خدایا تنهاترینم، گفت پس من؟؟ گفتم خدایا کمک خواستم، گفت از غیر من؟؟ گفتم خدایا دوستت دارم، گفت بیش از من؟؟ گفتم خدایا انقدر نگو من، گفت من توام تو من!!!
[ 90/06/16 ] [ 11 قبل از ظهر ] [ طراوت ]
|
||
| [ طراحی : وبلاگ اسکین ] [ Weblog Themes By : weblog skin ] | ||